![]() |
![]() |
|
|
اینجا سرای من است
اینجا خلوتگاه من است به این مامن خوش آمدی که تو تنها آرام جانی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 1:9 PM توسط شیرین |
|
|
نه سبزی بهارم/ نه زردی خزانم
نه سرمای زمستان و نه احساس گرم تابستان من آغازی از یک فصل بی انتهایم |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 1:52 AM توسط شیرین |
|
|
بزرگترین ارزویم این است کوچکترین ارزوی تو باشم ........................................
امشب از باده خرابم کن و بگذار بمیرم غرق دریای شرابم کن و بگذار بمیرم قصه عشق به گوش من دیوانه چه خوانی بس کن افسانه و خوابم کن و بگذار بمیرم... |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 2:0 PM توسط شیرین |
|
|
من عاشق پاييزم اما براي عاشقي هميشه بهار را مي طلبم ...
دستم به قلم نمي رسد . هر روز تا هزار سال جلو ميروم و هر بار . بار هزار سال را به دوش مي كشم . مي داني بار دقايق سنگين است بار روز ها و سال ها سنگين تر و از همه سنگين تر لحظه ها دستانم سنگين شده گوشم گيرم چشمانم را مي بندم و مي نويسم از خودم از تو از راز از روزگار از ابهام جاري نا نوشته ي لحظه ها چشمانم را مي بندم . بردار زمان نيست مي شود . قدم زدن در گذشته و آينده برايم چون حركت دادن نگاه مي شود روي گذر آب رود . يا مثل شنا كردن وقتي ضربان قلبت با آب يكسان مي شود . چيز هايي مي بينم كه مي ترسم كه نا گفتني اند . ظرفم بزرگ شده انبوهم نمي دانم تا كي ادامه خواهم داد مي داني .... هيچ چيز خواستني تر از مطلق سكوت نيست . و ترس تنها معني سكوت مطلق است ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 9:45 AM توسط شیرین |
|
|
بازنده عشق
گفتی برو , گفتم به چشم این بود کلام آخرین گفتی خداحافظ تو گفتم همین؟ گفتی همین! گریه نکردم پیش تو با اینکه پرپر میزدم با خون دل از پیش تو رفتم و باز نیومدم بازی عشق تو را جانانه باختم مثل بازنده خوب مردانه باختم همه ثروت من تحفه درویش نفسم بود که به تو شاهانه باختم لبخند آخرین من دروغ معصومانه بود برای پنهان کردن داغ دل ویرانه بود شاه مهره دل رفته بود من لاف بردن میزدم قلعه دل, اسب غرور, لشکر تار و مار عشق دادم به ناز رخ تو گفتم ببر هر چی که هست رفیق جلد چیره دست گفتی تو مغروری هنوز با فتح این همه شکست
|
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 2:54 PM توسط شیرین |
|
Happy Vlentine تقدیم به عاشقای واقعی.........................و همه ی اونهایی که عشق را به تمام معنای حقیقی درک کرده اند..............................................
یه روز فرشته ای از سنگ میپرسه چرا از خدا نمیخوای که تو رو انسان کنه؟؟؟ سنگ میگه هنوز اونقدر سخت نشدم که انسان باشم آدمها سخت تر از سنگند که زبان باز کنند و راحت و آرام به کلامی زیبا دوست دارم رو در گوشت نجوا کنند..................وقتی که نیاز داری بشنوی .......دریغ از یک زمزمه ......................... نه دل در دست محبوبی گرفتار نه سر در کوچه باغی بر سر دار از این بیهوده گردیدن چه حاصل پیاده می شوم دنیا نگهدار |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 3:21 PM توسط شیرین |
|
|
امروزه روا و ناروا مثل همند نفرین توو دعای ما مثل همند فرقی بین قناری و کرکس نیست اینجا همه ی پرنده ها مثل همند
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 5:13 PM توسط شیرین |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 1:3 PM توسط شیرین |
|
|
می توانی تو به من زندگانی بخشی
یا بگیری از من آنچه راکه می بخشی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 1:1 PM توسط شیرین |
|
|
شبیه قطره بارانی که آهن را نمی فهمد دلم فرق رفیق و فرق دشمن را نمی فهمد
نگاهی شیشه ای دارم به سنگ مردمک هایت الفبای دلت معنای « نشکن!» را نمی فهمد
هزاران بار دیگر هم بگویی « دوستت دارم » کسی معنای این حرف مبرهن را نمی فهمد
من ابراهیم عشقم مردم اسماعیل دل هاشان محبت مانده شمشیری که گردن را نمی فهمد
چراغ چشمهایت را برایم پست کن دیگر نگاهم فرق شب با روز روشن را نمی فهمد
دلم خون است تا حدی که وقتی از تو می گویم فقط یک روح سرشارم که این تن را نمی فهمد
برای خویش دنیایی شبیه آرزو دارم کسی من را نمی فهمد، کسی من را نمی فهمد
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 3:50 PM توسط شیرین |
|
|
هرگز به دستش ساعت نمی بست روزی از او پرسیدم پس چگونه است که همیشه سر ساعت به وعده می آیی؟ گفت : ساعت را از خورشید می پرسم پرسیدم : روزهای بارانی چه طور ؟ گفت : روزهای بارانی همه ی ساعتها ساعت عشق است ! - راست می گفت یادم آمد که روزهای بارانی او همیشه خیس بود – واهه آرمن |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 12:46 PM توسط شیرین |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 10:40 AM توسط شیرین |
|
|
این یک واقعیت است که هر آدم که به دنیا می آید زندگینامه ای دارد با یک مشت اتفاقات قراردادی و خیلی معمولی و حرف زدن از آن بی فایده است . پس فروغ فرخزاد اینگونه آمد :
من از دیار عروسکها می آیم از زیر سایه های درختان کاغذی در باغ یک کتاب مصور از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق در کوچه های خاکی معصومیت از سالهای رشد حروف پریده رنگ الفبا در پشت میزهای مدرسه ی مسلول از لحظه ای که بچه ها توانستند بر روی تخته حرف ـ سنگ ـ را بنویسند و سارهای سراسیمه از درخت کهنسال پر زدند تنهایی انسان و دلهره ی زوال کم کم جانمایه اشعار او می شود یعنی از وقتی شعر برایش جدی می شود . او شعر می گوید چون از منظر او کار هنری یک جور تلاشی است برای باقی ماندن و یا باقی گذاشتن « خود » و نفی معنی مرگ. کسی به فکر گلها نیست کسی به فکر ماهیها نیست کسی نمی خواهد باور کند که باغچه دارد می میرد که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است که ذهن باغچه دارد آرام آرام از خاطرات سبز تهی می شود و حس باغچه انگار چیزی مجرد است که در انزوای باغچه پوسیده ست
همه ی هستی من آیه ی تاریکی ست که ترا در خود تکرار کنان به سحرگاه شکفتن ها و رُستن های ابدی خواهد برد من در این آیه ترا آه کشیدم ؛ آه من در این آیه ترا به درخت و آب و آتش پیوند زدم و سرانجام روزی : به مادرم گفتم : « دیگر تمام شد » گفتم : « همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم » فروغ هست تا وقتی پرواز هست ؛ تا وقتی که می توان با درخت و آب و آتش پیوند خورد ؛ تا وقتی که می توان آه کشید ... او ثبت شد :فاتح شدم خود را به ثبت رساندم خود را به نامی در یک شناسنامه مزین کردم و هستیم به یک شماره مشخص شد پس زنده باد 678 صادره از بخش 5 ساکن تهران نگاه کن که چه برفی می بارد ... ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 12:5 PM توسط شیرین |
|
|
خداوندا! به دلهاي شكسته به تنهايان در غربت نشسته
به آن عشقي كه از نام تو خيزد بدان خوني كه در راه تو ريزد
به مسكينان از هستي رميده به غمگينان خواب از سر پريده
به مرداني كه در سختي خموشند براي زندگي جان مي فروشند
همه كاشانه شان خالي از قوت است سخنهاشان نگاهي در سكوت است
به طفلاني كه نان آور ندارند ـ سر حسرت ببالين ميگذارند
به آن « درمانده زن » كز فقر جانكاه ـ نهد فرزند خود را بر سر راه
بآن كودك كه ناكام است كامش ز پا ميافكند بوي طعامش
به آن جمعي كه از سرما بجانند ز « آه » جمع، « گرمي » ميستانند
به آن بيكس كه با جان در نبرد است غذايش اشك گرم و آه سرد است
به آن بي مادر از ضعف خفته ـ سخن از مهر مادر ناشنفته
به آن دختر كه ناديدي گناهش عبادت خفته در شرم نگاهش
به آن چشمي كه از غم گريه خيز است به بيماري كه با جان در ستيز است
به داماني كه از هر عيب پاك است به هر كس از گناهان شرمناك است ـ
دلم را از گناهان ايمني بخش به نور معرفت ها روشني بخش
مهدی سهیلی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 5:52 PM توسط شیرین |
|
|
چه شد ای دل که تو از صاحب خود سیر شدی؟ باز با رنگ کدام آ یینه تسخیر شدی؟ سالها با همه خوب و بدت سر کردم تا که امروز سراپاهمه تقصیرشدی گوش کن هر ضربانت سبب بغض من است تو به پای نفسم حلقه زنجیرشدی اه من تشنه ایمانم و تو جام یقین نرسیده به لبم رفتی و تبخیر شدی ماهی روح دراین جلگه تن راحت بود وای از ان لحظه که چون رود سرازیرشدی........ گاه در اوج هوس چتر نجاتم بودی....... گاه با طعنه یک وسوسه تحقیر شدی دل من عشق هم از دست تو عاصی شده است باز با رنگ کدام ایینه تسخیر شدی؟ باز با رنگ کدام ایینه تسخیرشدی؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 2:42 PM توسط شیرین |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ایمانم را هرگز بر باد نخواهم داد...... حتی اگر ایمانی بر جای نمانده باشد
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 |
| پیوندها |
|
شکند گمانیک ویچار آقای تنها با همین دل بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد مرد تنها مترسکها سرما نمی خورند vahumanوهومن |
|
RSS
|